X
تبلیغات
آزی و رضا
روزانه

سبزیهام مردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته بهتره بگم ریحونهام مردن!!!!! الن تقریبن 1/4 باقی موندن!! :-(

اما مهلت مسابقه تموم شد و هیچ کس نتونست جواب درست بده!! اون یکی نه مرزه بود نه نعناع!! همون گشنیز بود. تازه فهمیدم که این گشنیز سبزی جالبیه!! اولش رد گم کنی یه برگهایی در میاره که تو اون عکسا دیدید بعد یهو شما رو سورپرایز میکنه با برگهای گشنیزیش!!!

خلاصه دیگه!!!

خبر جدید، اول اینکه یه دو ماه دیگه خونمون رو عوض میکنیم، میریم یه خونه یه کم کوچیکتر ولی بجاش نو!!! آهان اون خونه ها که عکسشو گذاشته بودم تو پست چندتا قبلتر!! همونا!! خونه نوی نو و همه چی هم داره یعنی ما دیگه این مبلمانمون رو هم لازم نداریم. شیرین جان قربونت داری اون قابلمه اینا رو می فروشی یه مشتری م واسه مبلمان ما پیدا کن!!!

البته مبتونستیم بگیم ما مبلمان خودمون رو میخواهیم اما فکر کردیک اولن مبلمان ما خیلی بزرگه بعدش هم خوب وسایل اون خونه هم که نو هست. خلاصه 15 اگوست میریم.

دیگه . . . . مهمترین اتفاق این بود که یکی از بچه ها که اسمشو نمی برم یه مهمونی گرفت: اصلاحات پارتی!!! خلاصه خودش که طرفدار شدید موسوی همه چیز سبز بود از موهاش گرفته تا اسباب پذیرایی و ماکولات و مشروبات. قرار بر این بود که گرفدارای موسوی سبز و طرفدارای کروبی قرمز و رای خاموشها سفید بپوشن. خلاصه باحال بود و خوش گذشت.

دیگه ه ه ه. . ..  هیچ!! امن و امان!

اینم یه عکس از موسوی پارتی!!

 راستش به نظرم بهتره اون عکسه رو نذارم!!! واللا انقدر که موضوع پیچیده شده که آدم دچار خود سانسوری مزمن میشه!!!!

 اما این باحاله:

با رنگهامون پرچم ایران رو ساختیم و عکس گرفتیم:

این عکس رو از فیس بوک اوردم نمی دونم چرا انقدر کوچیکه!!!! گفتم دچار خود سانسوری میشه آدم!!!

خوب دیگه من برم که کلی کار دارم.

فعلند!


+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 11:29  توسط آزی و رضا  | 

میخوام سریع بنویسم برم سراغ کارم. اول اینکه آقا چقدر این سوتی مجری برنامه گلبرگ ضایع بود!!!!!!!!! کلی خندیدم!!!! خنده که سیاسی حساب نمیشه. . . . به من چه اون سوتی داده!!!!!!!! ها ها ها!!!!

اولن اینکه حالا این دفعه میخوام یه غذای ژاپنی درست کنم که Mizuho یادم داده ا گه خوب شد اون هم براتون مینویسم. شیرین جان فقط اگه درست کردی به مسعود نده!!!

دیگه اینکه من نگفتم که نمیدونم این سبزیها چیه که کاشتم!!! اولن که اونی که فکر میکردم گشنیزه احتمالن ریحون از آب در اومد!!! (پایینیه: ریحون) حالا یکی بگه اون یکی چیه؟!!! (بالاییه: ؟! ) به قید قرعه به نفر اول تا سوم گرین کارت امریکا میدیم!!
 مگه من چیم از بعضیا کمتره که وعده خفن ندم؟!!!!!!!!!! منطور سیاسی ندارم بابا، شما هم چرا اینجوری فکر میکنید؟؟!!!

دیگه . . . آهان آقا این مگساشون عجب خرن!!!! تا حالا میگفتم حیووناشون همه خرن!! از آدم نمیترسن حالا فهمیدم مگساشون هم خوشحالن!!! یکی از مسابقات رسمی یا غیر رسمی ولی مهم در ایران مگس پرانیه. در واقع یکی از نشانه های تند و تیزی و یکی از اسباب مباهات بخصوص در قشر خاصی که نمیگم چه قشری که بهشون بر نخوره!!! در زمینه توانایی مگس گیریه!!!

از قضا امروز یه مگس نمیدونم از کجا سر کله و پر و پاچه اش پیدا شده بود. من هم خیلی آروم آروم و با کلی تمرکز رفتم طرفش تا اونو از لای در پرش بدم بیرون. دستم و به هوای اینکه بپره بردم طرفش انگار نه انگار!!! رفتار توهین آمیزی داشت واقعن!!! خلاصه هی ما خودمونو کشتیم و دست و بالمون تکون که چه عرض کنم، بال بال زدیم تا ایشون تصمیم گرفت یه پری بزنن!!! تازه تپ خورد به دستم. اینجا بود که من به فکر یه بیزینس جدید افتادم!! چندتا مگس ایرانی بیاریم به مگسهای بی بخار اینجا فنون رزمی یاد بدن! تازه اینجوری یه مشت محکمی هم تو دهن شیطان بزرگ میزنیم!! به این میگن جنگ بیولوژیکی!!!

حرف حیات وحش شد یه چیز دیگه هم بگم. آقا ما یه پرنده ای هست (البته یه پرنده هایی هستن!!! ولی این یکی به طور خاص هست تره!!!) که صدای آتاری در میاره!!!!! اتفاقن الان هم داره مثلن آواز میخونه یا همون بنگ بنگ شلیک آتاری رو در میاره!!! بییو، بیییو.. . . . متوجه شدید چه جوری؟!!! نه!!! اونجوری که شد مثل گربه عوضی!!!ین پرنده عوضیه!!! بییییو بیییو!! حتمن روی "ی" تشدید بذارید.

البته حتمن مشابه این صدا تو بازیهای کامپیوتری هم هست اما بنده واقف نیستم!!! آخه زمانهای ما همون آتاری فقط بود!!!

پرندهه رفت!!! فکر کنم Game Over شد!!! هی بهش گفتم برو از اون جونا وردار!!!!

بی مزه شدم دیگه؟!!!  . . ..خوب رفتم. . . چرا هولم میدی؟ خودم میخواستم برم اصلن!! کار دارم!!

خدافظ!

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 15:2  توسط آزی و رضا  | 

سلا ا ا اا م علیکم!!!

حالتون چطوره؟ اول از همه :

علی امیری تولدت مبارک بابا جو و و و ن!!!

دو اینکه، غدای ترکی رو درست کردم خیلی خوب شد. این دستوری هست که خود sinem واسمون نوشته:



( Bulgur Pilaf with tomato sauce)
Ingredients:
1 cup Bulgur  ( is dried crushed wheat that can be used like rice in pilaf dishes, Its high nutritional value makes it a good substitute for rice or couscous. 

In Turkey, it is prepared as pilaf in chicken stock, with or without sauteed noodles, or cooked with tomatoes, onions and red pepper. A variety of mezes and main dishes are also prepared with bulgur such as cig kofte, icli kofte, kisir and soup.)


1 small can of diced tomatoes or 3 fresh tomatoes

1 tablespoon of hot pepper paste or 1 dried chili ( if you do not like spice, you cannot skip this)

1 teaspoon of cumin

1 red or green bell pepper

1 onion

2 tablespoons of butter and 2 tablespoons of vegetable oil

salt


Chop onions and pepper and stir them with vegetable oil until onions become transparent ( in a medium-sized pot). Add diced tomatoes and hot pepper paste, cook a few minute with the lid closed. Add bulgur, salt, cumin and 2 cups of water. Cook on high heat until water starts bubbling, then turn the heat to low and cook until water evaporates. Stir occasionally.


Serve Bulgur Pilaf with cacik. It is a light  and healthy dish you can have for lunch.

اما من اینجوری درست کردم:

ببینید، نه، بخونید!!! پیاز رو سرخ میکنید یه کم که تفت دادید گوشت چرخ کرده هم اضافه میکنید و ایناشو که بلدید. بعد فلفل سبز و گوجه فرنگی رو خرد میکنید و بهش اضافه میکنیدو خوب یه کم که سرخ کردید، البته حتمن بهش ادویه و نمک و اینا هم زدید دیگه!!! اونوقت رب گوجه هم اضافه میکنید و یه کم که هم زدید بلغور رو با آب جوش میریزیز تو قابلمه. پختش مثل برنج کته ای! یعنی همون قدر آب میریزید که مثلی یه سانت این جورا آب روش وایسه. بعد میذازید قابلمه رو میرید یه جدول سودوکو حل میکنید!! یه ربع بعد وقتی جاهای حساس جدول هستید غذا آماده است.

 آهان! روی غذا باید کره رو آب کنید و بریزیدو از نظر قوانین ترکیه ای! نباید کره رو مستقیمن روی برنج بذاریو باید قبلش یه جوش بزنه. دوم اینکه sinem اودیه این غذارو گرد زیره زد اما از اونجایی که من دل خوشی از این ادویه ندارم به طور خود مختارانه ای حذفش کردم!!! شما هم هر تغییری خواستید بدید!!!

آهان! یه چیز دیگه!! این بلغور خیلی خوبه ها از نظر ارزش غذایی یا همون غذایی ایت!!!!

یه چیز دیگه تر اینکه sinem  این غذا رو بدون گوشت درست کرد و الان هم دستور خودش بدون گوشته ولی از اون جایی که همسر ما به گوشت علاقه فراوان داره من هم این تغییر رو دادم!!!

آهان یه چیز دیگه تر تر!!! میتونید ادویه از پودر چیلی هم استفاده کنید که خیلی خوبه. بعد خود ترکها این غذارو با یه چیزی مثل ماست و خیار خودمون میخورن. sinem دستورشو اینجوری نوشته:


Cacik is a side dish of seasoned, diluted yogurt eaten throughout ages by Turkish people. It is served cold and often with small ice cubes.

Ingredients


2 cups of plain yogurt

1 cup of cold water

1 cucumber

dried mint

salt

1 tablespoon olive oil

1 clove of garlic


Slowly mix yogurt with water in a medium-size bowl. Add minced garlic and salt and mix all with a spoon until all blended well. Add diced or grated cucumber and mix again. You can add water if you like. Garnish with mint and olive oil. Serve in small bowls.


اسمش چاچیک هست و همون ماست و خیار که بهش روغن زیتون و سیر رنده شده و نعناع و یخ و آب اضافه میکنید و یه کم هم پودر چیلی به این هم میتونید اضافه کنید. خوشمزه میشه کلن. تنوع ساده ای هست واسه کنار غذا خوبه.


خوب شد نوگل؟ خوب شد فاطمه؟ نوشتم براتون!!!


دیگه!!! خبر خاصی نیست. دیروز با بر و بچ رفتیم هایکینگ. خیلی جای قشنگی بود. دست دکتر برهان درست!!! این هم یه عکس:


دیگه . . . آهان پریروز هم حوصله مون سر رفت زنگ زدیم بچه ها شب بعد از شما بیان خونمون. 9-9.5 اومدن و تا 3 صبح هم دور هم بودیم. خوش گذشت.

دیگه همین!

فعلند. بای ی ی ی !

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 10:23  توسط آزی و رضا  | 
سلام

اوضاع احوال خوبه؟ خیلی کوتاه مینویسم چون میخوام برم به کارام برسم. امروز میخوام یه غذای ترکی درست کنم که خیلی خوشمزه است. چندتا از بچه های BOOK CLUB با هم جمع میشیم هر هفته خونه یکی و غذاهای مختلف رو از هم یاد میگیریم. البته من تازه بهشون ملحق شدم. هفته پیش خونه Sinem بودیم که همین غذارو یادمون داد. هفته قبلش هم خونه Mizuho که یه پاستا به شیوه ژاپنی یادمون داد! با جلبک روش!!!! هفته قبلش که من نبودم یه اسنک درست کرده بودن که همین ماهی کوچولوهارو یه جوری با یه ادویه های خاص تفت داده بودن که حسابی ترد و به اصطلاح کرانچی شده بود و مثل پفک میخوردن. رضا میگه تو جنوب هم جنوبیا از این کارا میکنن.

خلاصه!!!. . . . . میخواستم مثلن تند بنویسم برم!!!!

این عکس پایینی 2تا نکته داره:

اول اینکه اون اتوبوسه، سرویس مدرسه هست. همه سرویسها این شکلی هستن و خیلی هم زیادن!! خیلی دوست دارم بدونم چندتا هستن. فقط اینو میدونم که مدرسه دم خونه ما جلوش حداقل 25 تا از اینا پارک میکنه. حالا یه بار عکسشو میذارم.

یه چیز جالب اینکه یکی از بزرگترین جریمه ها اینجا مال وقتیه که تو به سرویس مدرسه توجه نکنی. اینجا باید وقتی سرویس مدرسه می ایسته تا بچه هارو پیاده کنه همه ماشینها چه هم لاین خودش چه تو لاین مخالف بایستن. فقط اگه بزرگراه باشه که وسطش میله و اینا داشته باشه لاین مخالف میتونه نایسته ولی باید سرعتشو کم کنه.

کلن خیلی نسبت به این چیزها جالبن. یه بار که من پشت ماشین بودم دیدم ا ا ا ا  چراغ سبزه ولی این راننده ها همشون یهو وایسادن!!! بعد دیدم از دور یه ماشین آمبولانس داره میاد.

اینو گفتم یاد اون راننده آمبولانس بیچاره افتادم که داشته میرفته مریض بیاره، بوقش راننده بقلی رو شاکی میکنه و می پره تا یارو میخوره میزندش. تو فیلمش میگفت با شوکر زدنش!!! شوکر چیه؟ از وقتی ما رفتیم از ایران چه تکنولوژیها که وارد نشده!!!

خلاصه!! نکته دوم اینکه اون خونه سمت چپ عکس رو میبینید؟ آره! همون که دو طبقه است. طبق شمارش من 20 واحد هست کلن. فکر میکنید چقدر طول کشید بسازنش؟!!! فکر کنم الان حدودن 2-3 ماهه که از اول گود برداریش گذشته!!!! فکر میکنید اگه قرار بود تو ایران ساخته بشه چقدر طول میکشید؟. .. .  همینجوری خونه هاشون رو میسازن. بدون سر وصدا و با 4 تا کارگر. حالا فکر کنید واسه یه همچین خونه ای تو ایران چند وقت شا فقط باید صدای تیر آهن برداشتن و گذاشتن میشنیدید. و تقریبن دوهذار تا کارگر هم تو کوچه تون ولو میشدن که معمولن 1800 تاشون بیکار سر کوچه وای می استن و واسه دخترا از اون بالا کفتر میایه میخونن!!!!!!!

مهمتر از اون اینه که حالا ما انقدر زحمت میکشیم و ساختمون میسازیم. چقدر عمر مفید اون خونه است؟ تو ایران خونه 20-30 ساله کلنگیه ولی همیه خونه ای که ما توش هستیم1970 ساخته شده و خیلی هم خونه خوب و سالمی هست. (البته غیر از کابینتهاش!!!! :-)) برای اینکه مرتب به خونه میرسن و همه چیز رو چک میکنن و هیچ چیز رو به حال خودش ول نمیکنن.

وای!!! چقدر رفتم بالا منبر!!! حالا یه چیز دیگه. بنده یک مقدار سبزی کاشتم و الان تازه گشنیزهاش یه کم دراومده. منتطرم ببینم این خانمهای عزیز ریحون کی میخوان ناز کم کنن و یه خودی نشون بدن.


البته خدایی راجع به اینکه هر کدومشون چه سبزی ای هستم مطمین نیستم. بالاخره سونوگرافی هم احتمال خطا داره چه برسه این اطلاعات که خود مریم هم وقتی به من میداد تخمهارو نمیدونست چی به چیه!!!

حالا ما امیدواریم حداقل یکیشون ریحون باشه. اونم از مدل ریحونهای خودمون.

دیگه همین. فعلند!


+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 16:11  توسط آزی و رضا  | 

سلام علیک که تازه کردم!!! برم سر اصل موضوع!!! شیرین جون گوش کن!! به تینا هم بگو بیاد بخونه که فکر نکنه فقط خودشه که پاری و ولاکی و اینا داره!!!!

والا هفته پیش، آخر هفته (که میشه اول هفته شما!!!) من و رضا افتادیم به جون خونه!! آی تمیز کردیم!!! آهان اینم بگم که یه باربی کیو عالی هم گرفتیم که جون میده واسه کباب پارتی!!! خلاصه رضا هم که کباب خور!!! ( من مطمینم رضا تو زندگی قبلیش lion king بوده!!!! البته اینجا فهمیدم شاید هم Nittany Lion !!!) خلاصه رضا هم حسابی هیجان زده بود و بالکن رو حسابی تمیز کرد.

این هم بگم که اینجا توی خونه نمیشه سیگار کشید. کلن هر گونه دود آژیر خونه رو راه میندازه. واسه همین افراد دودی میرن تو بالکن. این همساده!! بالایی ما هم که آخر سر نفهمیدیم ما کیه و چیه چی کارس!!!!! هم گاهی با رفقا میان یه دودی میگیرن تو بالکن و بالطبع باد آمد و خاکستر سیگار آورد!!! تو بالکن ما گاهی آثاری دیده میشه. حالا اینو داشته باشید.

فردای روز تمیزکاری اومدیم از منطره لذت ببریم . . . راستی اینو هم بگم که ما کاملن تغییر دکوراسیون دادیم خونمون رو و میز غذاخوی رو گذاشتیم راست تراس!!!!

میگفتم!! پرده رو زدیم کنار که دیدیم اوه اوه اوه!!! چه افتضاحیه بالکن!!! از اونجایی که شب قبل هم همساده مهمون داشت و اذ اونجاتر که ما خیلی خوش قلب هستیم و فکر بد اصلن به مغزمون خطور نمیکنه . . ..   سریعن گفتیم: ای بابا!!! ببین اینا (منظور همساده!!) چه گندی زدن به بالکن ما!!! من هم داشت قیافم کج و کوله میشد و ابروهام حسابی مثل کلاه آی با کلاه! شده بود!!! که خوب نگاه کردیم دیدم یه کم به هم رختگی مشکوکه!!!

ملاحظه بفرمایید:


همینطور ابروی گره زده یه کم هم با دهن کش اومده نگاه کردیم دور و بر رو . . .. . . . ..  به به!!! عامل خرابکار ایشون هستن!!!


جالب اینه که فسقلی یه روزه 4 تا خونه نه ببخشید، لونه ساخته!!! البته چهارتا  در چهار مرحله 1/4 ،2/4 ، 3/4، و آخری که 4/4. فکر کنم شنیده الان موقع خوبیه برای خونه خریدن و ساختن!!!

خلاصه نه چک زدیم نه چونه، عروس بساز بفروش اومد تو خونه. الان هم انگار که تخم گذاشته ان ایشون، چون همه اش تو لونه اش نشسته. حالا اگه خبری شد می گم، نه می نویسم!!!

راستی به نارنجی سینه اش نگاه کنید. اینجا پرنده ها یه رنگای عجیب غریبی دارن!! قرمز قرمز! آبی متالیک، زرد، نارنجی . . ..  خلاصه خیلی باحاله. ببخشید عکس عروسمون رو از پشت توری گرفتم!!!


یادم باشه بعدن در این ارتباط یه چیزی بگم! کدوم ارتباط ؟!!! حالا بذارید!!!

فعلن برم که مهشید منتطرمه!!

بای ی ی ی ی! :-)


+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 11:16  توسط آزی و رضا  | 
بعد از سلام!!! حالتون خوبه؟!!! میشه یه نفر به من بگه چه اتفاقی افتاده؟!!! انگار که وبلاگ ما باز نمیشه تو ایران. لطفن هرکسی این پست رو میبنه بگه. نمیبینه هم که قاعدتن نمیتونم توقع داشته باشم بگه!!!!!!

خبر جدید نیست. فقط اینکه رفتم دندون پزشکی. در عرض1.5 ساعت دندونم رو آماده کرد و روکش گذاشت و اومدم خونه!!! اونایی که تجربه روکش دارن حتمن میدونن که اگه اینکارو تو ایران بخوای بکنی باید حداقل یه ماه بری و بیای و یه ماهی با یه ور غذا بخوری و اگه دندون پزشکت یه رو کش موقت نذاره که معمولن هم نمیذارن، باید مواطب خنده هات باشی که کسی با دیدن دندونات یاد مادر گنجو نیفته!!! بخصوص این قسمت واسه یکی مثل من که به قول معروف نیشم همیشه بازه خیلی سخت میشد!!!

این قسمت رو به دلایلی نمینویسم!!! یعنی نوشتم پاک کردم!!!! اصرار نکنید!

خلاصه فعلن عرضی نیست. فقط اینکه لطفن اگه میتونین از ایران این پست یا پست قبلی رو بخونین بهم بگین.

یا اگه کسی میدونه چرا این اتفاق افتاده هم بگه خوبه!!

حالا من برداشتم مطلب قبلی رو دو تیکه کردم و یه قسمتش رو تو دنباله مطلب گذاشتم. لیلا بگو ببینم نتیجه رو.

فعلند!!!! خدا نگهدا ا  اا ا ا ا ا ار!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 20:1  توسط آزی و رضا  | 

 

سلا  ا ا ا اا ا م من تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. راستش وقتی نوشته های قبلی رو نکاه کردم کلی خوشم اومد. مثل یه دفتر خاطرات دقیق میمونه. البته واسه تصمیم گرفتن کلی فکر کردم. اول اینکه با این کنار اومدن که باید تو نوشتنها دقت کنم که هرچیزیو ننویسم ازجمله موضوعات سیاسی نطر ندادن. بخصوص در این دوره نظربرانگیز که هر روز یه اتفاق جالب میفته خیلی سخته!! دوم اینکه .  . .  دومشو نمینویسم!!!


خوب حرکت از آخر به اول! دیروز خیلی بی حوصله بودم. این مدت هم رضا خیلی خیلی سرش شلوغ بود. بعضی شبها میشد که فقط 1-2 ساعت میخوابید. حالا چراشو بعدن توضیح میدم. اما اینکه خلاصه دیروز هم دانشگاه بود.

دیروز مسی دوستم اومده بود خونمون. میخواست یه کادوی صنایع دستی به یکی بده و از اونجا که ما کلی خاتم و رومیزی و از ین چیزا با خودمون اوردیم قرار شد بیاد ببینه اگه چیزی بدردش میخوره برداره. خلاصه اینکه حدود ظهر اومد و یه کم  گپ زدیم و بعد هم موقع نهار رضا اومد خونه . خورش آلو اسفناج درست کرده بودم.

اینجا یه چیزی تو پرانتز بگم!! آقا! یا خانوم!! اگه میخواید غذاهای متفاوت و خوشمزه درست کنید این کتاب آشپزی نجف دریابندری رو بگیرید. نقص نداره. فکر کنم الان ایران حدود 42-3 باشه. اما کتاب فوق العادیه که هرچی بخواید توش داره و دستوراش عالیه. حالا که صحبت آشپزی هم شد اینجا جا داره اعتراف کنم: غذای چینی خیلی خوبه!!! ببینید چی بر سرمون اومده اینجا!!!! نه! جدی ولی، غذاشون خیلی خوبه. حالا نه همه اش ولی نودل و چیزای دیگه که باهاش قاطی میکنن خیلی خوشمزه میشه. تقریبن هم غذاهاشون خیلی سالمه چون زیاد پخته نمیشه.


خوب اینم آگهی بازرگانی!! اما یه توضیح دیگه در راستای شفاف سازی ماجرای دیروز بدم. اینجا یه تیم فوتبال هست که قبلن راجع به مرببیش نوشتیم. یه ورزشگاه 100000 نفری هم داره. وقتی که بازی داره این تیم، از همه جای آمریکا طرفداراش که عمدتا فارغ التحصیلای دانشگاه اینجا هستن میان این شهر و اون موقع هیچ جای خالی تو هیچ کدوم از هتلها پیدا نمیکنید. حتی بعضیها اینجا خونه دارن که فقط تو فصل بازیها میان و بازی که تموم شد برمیگردن شهر خوشون. خلاصه که دیروز یه بازی دوستانه بود که دو تا تیم از خود Penn State با هم بازی میکردن و رایگان بود. (معمولن40-50 دلارپول بلیطه) هرکی حسابش خوبه میتونه حساب کنه فقط تو یه بازی چقدر درآمد از بلیط فرشی میاد!!!!! اما قسمت جالب برنامه اینه که  موقع بازی عده زیادی که بلیط گیر نیووردن یا خلاصه تو استادیوم نیستن از صبح دور استادیوم جمع میشن و یه برنامه ای مثل 13 به در ما!!! بهش میگن Tail Gate . یه عالم آدم که هی آبجو میخورن یا گپ میزنن یا هر دوش! و تو یه شب یه پارک بازی هم با یه عالم دم و دستگاه چرخ فلک و بازیهای مختلف راه میندازن!!!و خوش میگذرونن. موقع تعطیل شدن بازی عین تعطیل شدن استادیوم آزادی!!! خیلی منظم همه چیز اتفاق میفته. تو نیم ساعت همه 100000 تا تماشاچی و نمیدونم چند ده هزارتا آدمی که دور استادیوم Tail Gate  میکنن میرن پی کارشون.


دیروز سحر حدود ساعت5 اینا زنگ زد که پاشید بیاید دم استادیوم ما هنوز هستیم. رضا هم که خیلی خسته بود و دید من هم یه کم کسل هستم تصمیم گرفت کار رو بی خیال شه. (نمونه یک شوهر مهربون!!!!) خلاصه که ما هم رفتیمو هوا خیلی عالی بود. بعد از یه زمستون طولانی چندروزیه یهو هوا خیلی خوب شده و تابستون حسابی اومده. خلاصه تا 12 شب دور هم بودیم. بچه ها رفتن یه کم هم وسیله های بازی سوار شدن که البته من ورضا به دلایلی ( برای من که اصلن ماساله ترس نبود!!!) سوار نشدیم.

یه چیزی سحر و شراره و بیتا سوار شدن که انقدر میچرخوندت که به دیوار اون محفطه میچسبیدی و بعد انگار زیر پات خالی میشد و تو همینطور چسبیده به دیوار میچرخیدی! نتیجه اش این بود که بعد از یه ساعت چرخیدن حتی ما هم داشت حالمون به هم میخورد. بچه هام قیلی ویلی خوران اومدن بیرون . یکی دونفر  امریکایی هم که رسمن شکوفه زده بودن گلاب به روتون که البته اثر قاطی شدن الکل فراوان و بقیه ماکولات در معده روده اشون هم بوده و البته خداروشکر روند شکوفیدن بعداز ایستادن دستگاه اتفاق افتاده بود وگرنه با اون همه چرخش همه شکوفه بارون میشدن!!!

دیگه!!!! آهان! رفتم فیلادلفیا. میدونید که یه Book Club هست که عضوشم و واقعن خیلی خیلی گروه خوبیه. 10 تاآدم از 10 جای مختلف دنیا و البته یه لیدر خوب که اسمش آلیس هست و البته ربطی به سرزمین عجایب نداره!! خلاصه ما یه کتاب خوندیم که حتمن خیلی از شما خوندینش یا فیلمشو دیدید. کیانا که کتابشو داره. دختری با گوشواره مروارید. ما هم بعد از خوندن این کتاب تصمیم گرفتیم بریم و کارای نقاشای معروف و ازجمله همین نقاش رو تو این موزه ببینیم. خلاصه آلیس همه کاراشو کرد و رفتیم. البته رضا نتونست بیاد چون خیلی کار داشت. (گفتم که بعدن بهتون میگم سرش چرا انقدر سرش شلوغه!!!) خلاصه منم به دوستم مسی گفتم بیاد. آلیس هم با دو تا از دوستاش اومد. همسفرهای خیلی خیلی خوبی داشتیم .

نکات جالبش اینه که:

1-بابا خیلی جالبه!! فکر کنید شما تو یه اتاق نشستید و یه تیکه نون  دارید. یه نفر هم اونور اتاق نشسته. شما هم نمیشناسیدش. ولی احتمالن اون آدم ممکنه شمارو ببینه که دارید نون میخورید!! چی کار میکنید؟ دستتونو یه تکون میدید و از دور کله اتون رو اینجوری اونجوری تکون میدید و اشاره به نون که یعنی بفرمایید توروخدا!!!

2- حالا فکر کنید اون آدم رو میشناسید و میخواید یه میوه بودار هم بخورید. حرکات سر و کله هیجان انگیزتر میشه و احتمالن با اصواتی همراه میشه که "نه بجون خودم!!! یه تیکه برادار! خوشمزه است. نمک نداره .. . . ."

3- اوضاع خیلی بکش بکش میشه اگه بجای اتاق شما تو ماشین باشید و بجای یه آشنا اونور اتاق دوست همسفرتون بغلتون نشسته باشه!! امکان نداره تنهایی بخوریدش.

4- حالا فکر کنید همسفرتون یه امریکاییه. عزیزم اگه فکر کردی یه لحطه فکر کنه ممکنه اون چیزی که داره میخوره یه تعارف از نوع شماره 1 حتی بکنه، اشتیاه کردید اساسی!!!! شما از روی بو یا صدا یا تصویر میتونید حدس بزنید که چی داره میخوره!!!

من هم به حساب ایرانییت خودمون! از همه چی کلی اورده بودم  و هی بفرمایید توروخدا!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 15:57  توسط آزی و رضا  | 

سلام، بالاخره بعد از مدت ها داریم براتون مینویسیم. احتمالاً کلی از مخاطبانمون رو تا حالا از دست دادیم ولی به قول معروف ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است!!!

جریان ننوشتن ما از این قراره که آزاده از نوشتن خسته شده بود و می گفت دیگه ننویسیم ولی من گفتم بنویسیم بهتره و از اونجایی که خیلی تر و فرزم تا خواستم به خودم بجنبم یه مدت زمان کوتاهی در حد چند ماه گذشت!!!!

البته حالا که خیلی اصرار می کنید تا افشاگری کنم دلیل اصلیش رو می گم. والا، آزاده وقتی می نوشت همون طور که از اسمش پیداست ماشالله یه جوری می نوشت که من مجبور بودم در نقش وزارت محترم ارشاد بهش توصیه (از نوع مدنیش) کنم تا تغییرشون بده. به همین دلیل هم اون ترجیح داد تا سنگر قلم رو واگذار کنه. البته امیدوارم به راه حل های چریکی فکر نکنه!!!!!!!!!  ( نه بابا! اینجوریام نبود!!! اون آخرا موضوعات سیاسی و کردانی بالا گرفته بود به من هم توصیه هایی شد!!!!!!!!!! همین!!! الانم میبینید که اصلن نمینویسم!!!!!!!!!بعدش هم ما انقلاب مخملی می کنیم!!!)

اما بریم سر اصل مطالب که اینقدر زیادن و قدیمی شدن که بیشترشون یادمون رفته. به قول آزاده از جدید به قدیم بریم. جدید ترینش که فکر کنم خیلی جدیده چون در واقع هنوز اتفاق نیفتاده!! مراسم عیده. بچه های اینجا هر سال مراسم عید رو برگزار میکنند. معمولاً جریان اینجوریه که یه خوانندة نسبتاً مشهور از نوع لوس آنجلسیشو دعوت می کنند و سنت حسنة بزن و رقص رو اجرا می کنند. حاجی فیروز هم داریم که چون اگه سیاهش کنن بی احترامی به سیاهپوست ها محسوب میشه از حاجی فیروز سفید استفاده میشه!! بعداً وقتی مراسم برگزار شد بیشتر در موردش مینویسیم.

اینجا چند روزه هوا خیلی خوب شده. تقریباً میشه گفت زمستون تمومم شده و بهار شروع شده. زمستون سردی داشت. دما تا 20-هم میرسیدو خیلی از روزها برف می اومد ولی خیلی کمتر از تهران اذیت شدیم. چون اتوبوس ها طبق برنامه و سر  ساعت می آن و توشون هم حسابی گرمه. از طرف دیگه ساختمون ها هم که گرمن. خیابون ها رو هم که خیلی سریع تمیز می کنن و به همین خاطر آدم اذیت نمیشه.

خلاصه اینکه هوا خوب شده و یه جورایی آدمو می کشونه بیرون از خونه. ما هم در همین راستا جمعه و شنبه ماشین رو برداشتیم و با اهنگ های جدیدی که آزاده جمع کرده بود کلی واسه خودمون با ماشین چرخیدیم و رقصیدیم!! ( آقا این آهنگای سعید آسایش چه باحاله!!!) یه سر هم رفتیم یه شهر کوچیک نزدیک به اسم بلفونت. یه پارک کوچیک داشت با کلی ماهی و مرغابی. ( جالبیش این بود که اولن حیوونا همینجوری ول بودن یاد ایران افتادم که یه جوجه کلاغ هم که تو یه پارک میذارن تا شعاع 8 کیلومتر دورش سیم خاردار ومین و تانک ضد نفر میذارن و تازه بازم فرداش میبینن منقار جوجه رو کج کردن!!!! دوم اینکه حیوونا مثل بز از کنار آدم رد میشدن انگار نه انگار که ما خطرناکیم!!!!! بازم یاد میهن عزیزمون افتادم که کافی بود موجود زنده یه آی کیو در حد جلبک داشته باشه تا بفهمه از کنار سایه ما هم رد نشه............) از اونجایی که قرار بود من برم دانشگاه غذا هم داشتیم. جاتون خالی گوشت کوبیده بود!!!! (که بی گوشتکوب کوبیده بودیم!!! حالا فکر کنید با چی؟........ با پا...........؟ بی جوراب........؟ تو قابلمه.........؟......... نه............. با شیشه عرق نعناع !!!!!) با ترشی که از sam’s club خریدیم!!! و نون سنگک که مامان و بابای مریم از کالیفرنیا برامون آورده بودن!!!! خیلی چسبید.

اتفاق دیگه اینکه مامان و بابای جوجه (همون دوستامون که براشون مراسم baby shower گرفته بودن) توی کالیفرنیا کار پیدا کردن و رفتن. خیلی خوب شد که کار پیدا کردن. مخصوصاً تو این شرایط اقتصادی خیلی شانس خوبی آوردن. امیدوارم موفق باشن.  رضا رفت و شروع به کار کرد و دو هفته بعدش هم ساناز و کیان (جوجه) بهش ملحق شدن. هم وقتی رضا می رفت و هم وقتی ساناز رفت بچه ها دور هم جمع شدن تا باهاشون خداحافظی کنن. امیدوارم بچه های بیشتری کار پیدا کنن و برن. کلاً اینجا خیلی جالبه. زندگی همه موقت و دانشجوییه و همه می خوان سریع تر بگذره و وارد زندگی جدی تری بشن. مخصوصاً اینکه اکثر دوستامون سال های آخر تحصیلشونه. (جالبه حس عجیبی داره هم آدم میخواد تو دلش بگه کاش که همشون زود کار پیدا کنن برن و هم یه حس خودخواهی می گه ای بابا حیفه که اینا برن.............. البته ما شنیدیم که انگار حس خودخواهی اینو میگه وگرنه ما که سرتا پا محبت و عشقیم!!!!!!!!!)


دیگه اینکه بابا ما ماشین خریدیم. یه فروند Hyundai Elantra 2002 به رنگ زیبای آلبالویی (و نه شرابی!!).  ( البته موتورش فراری 2009 ه!!!!! گفتیم اینجوری بهتره! ریا نشه!!!!!!!!! البته اینو بگم که من این شوخی رو با دوست امریکاییمون کردم و اون باورش شده بود.................. بعدن  دیدم یه ایمیل زده که اوه! من خیلی اکسایتد : هیجان  زده ام که ماشینتون رو ببینم و ............. خلاصه فهمیدیم که ای بابا تو هر خالیی ببندی این غیر هم وطنان عزیز باور می کنن مگه اینکه خودت بیای صاف و پوست کنده و با اصرار بهشون بقبولونی که مزخرف گفتی!!!!!!!!!!!! خلاصه ما هم بهش گفتیم ای بابا ما اگه فراری 2009 میتونستیم بگیریم که رضا الان تو آفیسش نمیشست درس بخونه میرفتیم چلوکبابیمونو راه مینداختیم!!!!!!!) خیلی موقع خوبی خریدیم. الان کلاً به خاظر وضاع اقتصادی ماشین و خونه و خیلی چیزای دیگه ارزون شده. ما هم ماشینمون رو با پول بنگاه و همه چیز 4000 دلار خریدیم. خلاصه اینکه خدا رو شکر راضی هستیم.

راستیه ماشین ماست.

ماجرای ماشین خریدنمون هم این بود که والا ما مثل بچه خوب میرفتیم با اتوبوس خرید و ددر و این ور و اونور تا اینکه یه دوست امریکاییمون  ازمون خواست که  در طول سفرش از گربه هاش نگهداری کنیم و از اونجایی که تو ساختمون ما نگهداری حیوانات مجاز نیست قرار شد ما هر روز به گربه هاش سر بزنیم.  اون هم واسه اینکه ما اذیت نشیم ماشینشو تو این 7-8-10 روز داد دست ما .......................و تازه فهمیدیم که

آقا عجب خوبه ماشیییییییییییییییییییییین..............

خلاصه که چشمامون شده بود انقدر........ دهنمون هم انقدرتر!!!!!!!!!!!!!! و به این ترتیب همون هفته ما رفتیم ماشین خریدیم. یعنی آخر تعطیلات ما دو تا ماشین داشتیم!!!! البته دست مامان بابای رضا درد نکنه که کمکمون کردن.......... و االبته دست لایزا و گربه هاش هم درد نکنه که ما رو با دنیای ماشین آشنا کردن............ 

دیگه اینکه چون ماشین گرفتیم بالطبع گواهینامه هم گرفتم دیگه!! گواهینامه رو دفعه دوم قبول شدم. دفعه اول به خاظر اینکه موقع لاین عوض کردن پشت رو نگاه نکردم رد شدم. جفت دفعاتش رو با امیر رفتم. دستش درد نکنه. اینجا این فرهنگ کمک به یکدیگه اش خیلی خوبه. چون همه با کمی تغییر این مراحل رو قبلاً هم طی کردن و از نفر دیگه ای کمک گرفتن وقتی حالا خودشون می تونن به بقیه جدیدی ها کمک می کنند و همین طور یه سیکل درست شده. خیلی حس خوبی داره. دیگه چی بگم؟ خیلی چیزای زیادی هست مثل شب یلدا، ولنتاین، ژانویه و سال جدید میلادی، مجسمه های یخی، .... اما بهتره ننویسم چون خیلی زیادن و مطلب طولانی میشه ولی سعی می کنیم از این به بعد زود به زود تر بنویسیم. البته چند تا از عکس هاشون رو می گذاریم.

فعلاً خدا نگهدار. موفق باشید.

 گل های آزی

thanks giving در خانه لایزا به همراه مادر و خواهر و ....

رستوران سومالیایی در هریسبورگ. غذاش خیلی خوب بود. صاحب رستورانش هم خیلی مؤدب. خوش گذشت. یاد رستوران آبان به خیر.


کریسمس

سال نو میلادی. 2009

مجسمه های یخی

مهمونی با کریس

نمایشگاه نقاشی آزی


نمایشگاه نقاشی آزی (2)

شام مدیترانه ای

بچه های book club در خانه ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 22:22  توسط آزی و رضا  | 

آقا امتحان دادم  چه امتحانی!!!!  ایفتیضاح!!! یعنی . . . دیگه فکر میکنم یعنی نمیخواد همون ایفتیضاح کاملن منظور رو میرسونه!!!! حالا بذارید تعریف کنم چی شد اما قبلش یه پیام بازرگانی همینجوری بگم!!! چه جالب بود انتخابات. کلی تعریف کردنی دارم.

یه کم قبل تر از آخر به اول حرکت میکنیم:  ماجرا اینجوری بود که روز جمعه ما یعنی خانواده قاسمی کوچک!! که متشکل از جناب آقای مهندس رضا و عیال مربوطه یعنی اینجانب!! همراه یک فروند دوست امریکایی جیگیلی البته یه کم درشت تر از جیگیلی!!! به اسم لایزا به سمت پیتزبورگ که یه شهری همین دور و برهاست راه افتادیم.

اینو بگم که قبلش یعنی حدودای ظهر رفتم یه سمیناری تو دانشگاه بود که راجع به هنر تزیینی بود و اتفاقن یکی از سخنرانهاش کلی کارهای ایرانی رو نشون داد. نقاشیهای قجری و گل وبلبلهای روی کاسه کوزه ها و کاشی کاری مسجدها. از قضا توی این تصویراش یه عکس یه کامیون آیینه کاری شده دوره قرقره میرزا هم بود از همین کامیونهای پاکستانی. جالب بود که یکی از استادهای دانشگاه به اسم میکاییلا که خیلی هم خانم بامزه ایه و اتفاقن همون هم خبر سمینار رو داسم فرستاده بود کنارم نشسته بود و کلی واسه این عکسها و هنر نماییها غش و ضعف میکرد!! Wow!! Awesome!!!.......wonderful!  خلاصه بعد که  خانومه این کامیونه رو نشون داد میکاییلا خیلی با هیجان گفت ا ا ا . . .؟ تو ایران کامیونا این شکلین؟!!!!!! با این که زیرش نوشته بود پاکستان ولی انقدر که هیجانزده بود نمیدونم خلاصه من گفتم نه بابا!!! تو ایران کامیونا فوقش یه عکس چشم و ابرو میچسبونن. وانتها هم نقاشی میکنن، نخل و سبزه و درخت و غروب!! تاکسیها هم CD  آویزوون میکنن به آیینه شون!!! که شاید تو سی دیه عکسای قشنگی باشه!!! ............... البته این آخرشو شوخی کردم!!! بابا ما هوای ایرانو داریم!!! توپ!!!

خوب چی شد که اینارو گفتم؟!!!! . . . .  . خلاصه دیگه تا اومدیم حاضر شدیم و ساعت 4.5 اینطورا راه افتادیم. حدودن یه 3 ساعتی راه بود. آهان اینو بگم که اینجا همه GPS استفاده میکنن و خلاصه مسیر پیدا کردن خیلی راحته چون همون خانومه که تو سمند مواظب دره که بسته شده یا نه!! اینجا خودش بهت میگه کجا برو، یه ذره دیگه برو راست، آخ! آخ! چرا رفتی اینوری!!! برگرد!!!. . . . . خلاصه ولش کنی همه راه حرف میزنه!!! البته خانم لایزا عجالتن در این مورد خاص احتیاجی به این فناوری نداشتن. چون مسیر STATE COLLEGE-PITTSBURGH  رو فکر کنم چشم بسته هم بتونه بره. خوب عزیزم!! دلیل داره!!! چون عزیزشون اینا تو اون شهر هستن و خلاصه آخر هفته ها یا این اینجاس یا اون اونجاس!!! نه بر عکس! یا اون اینجاس یا این اونجاس!!!

بگذریم!!! از اونجایی که من خیلی استرس داشتم واسه امتحان فردا !!!! همه راه رو توپ خوابیدم و دقیقن نزدیک هتل چشم از هم گشودم!!!!

هتل رو که از قبل همه کاراش رو کرده بودیم. خوب طبق معمول که همه چیز اینترنتی انجام میشه. ما یک هفته پیش رفتیم و از یه سایتی هتلهای اونجارو چک کردیم. جالبه مثلن تو اسم اون محلی رو که میخوای رو میدی و همه هتلها و شبه هتلها و اینا رو با قیمت و عکس و مشخصات همه چیز میدن. بعد یه رسم جالب اینجا اینه که مشتریها واسه اون فروشگاه، محصول، شرکت، هتل، حتی مثلن مستاجرها واسه اون خونه یا چمیدونم صاحب خونه کامنت میذارن. و چون همه چیز اینجا اینترنتیه خیلی راحت میتونی بفهمی که جریان چیه و دنیا دست کیه. ما هم دیدیم خوب ما که 2 شب میخوایم بخوابیم فقط و ظاهرن هم نظرات داده شده چندان خطرناک نیستن و مثلن نظرهایی که واسه اینجا دادن نسبت به اونی که 20-30 دلار گرونتره تقریبن یکیه همین هتل رو انتخاب کردیم که خیلی هم به نطرم خوب بود و و تمیز. همون شب هم که رسیدیم مسوول پذیرشش یه دختر با مزه پر انرزی بود که یه سگ داشت انقدر!!! میبینید!!! انقدر!!! بابا!!! کف دستمو نشون میدم!!! انقدر!!! خیلی جیگیلی بود. 15 روزش بود و به جای اینکه مثل آدم که نه مثل سگ حسابی راه بره مثل توله سگ ناحسابی!! که فنر قورت داده باشه ورجه ورجه راه میرفت!!!

اینم عکسش:

خلاصه ما فردا صبح با یه تاکسی رفتیم امتحان بدیم. اول بگم که یادتونه گفتم اینجا اتوبوس گرونه؟ این اتوبوس شهریها که هیچی!! یه وجب بری برگردی 2.5 دلار میدی!!! هیچی!! تا همین شهر که 3 ساعت راهه 160 دلار رفت و برگشتمون میشد. اینم هیچی!!!! بابا 90 دلار پول تاکس اونروزمون شد!!!! ای بابا!!! حالا بگید چرا ولیعصر- تجریش 1000 تومن میگیرن!!!! تو ایران با 90 دلار میری شیراز با هواپیما یه چرخ میزنی برمیگردی!!!!

خلاصه امتحانو سانسور میکنیم چون اصولن امتحان تجربه تلخیه که در همه جوامع بشری به صورت مزخرف و یکسانی برگزار میشه و اصولن یکی از آسیبهای اجتماعیه که باعث برخی ناهنجاریهای رفتاری در رده سنی امتحانیون دیده میشه و لذا در همین راستاها میشود نکات ذیل را از جایگاه موانع ریخت شناساننده برای ..............!!!!!!!!!!!!

خوب متوجه امتحان هم که شدید!!!

بعد از امتحان با کمی تاخیر رضااینا که شامل رضا و لایزا راب میشدن اومدن دنبالم و رفتیم که بریم یه رستورانی که رصا پیدا کرده بود و اول فکر کردیم ایرانیه و بعد که منوشو اینترنتی چک کردیم فهمیدیم عربیه. اما وقتی رسیدیدم تعطیل بود و ما هم رفتیم یه رستوران دیگه  که یه غذایی داشت که نوشته بود خیلی مشهوره تو دنیا و اله وبله و . . . . ما هم که ماجراجو!!! آخه یکی نیست بگه خوب چی میشه همون چیزی که میشناسید رو بخورید؟!!!!! . . . . . یه غذایی بود که اون سوشی ژاپنیه پیشش باقالی پلو با ماهیچه است.

بعدش هم رفتیم تو خیابونا چرخ زدیم. هوا خیلی سرد بود. شهرش هم به نظر من خیلی بی مزه بود. یه جوری بود. خاکستری بود. با اینکه منظره ها فوق العاده بودن ولی شهرش به نطر من قشنگ نبود. جالبه که بدونید پیتزبورگ کلی معدنهای ذغال داره. البته که امریکا کلن کلی زغال داره ولی این پیتزبورگ دیگه خیلی داشته وداره. خلاصه بخاطر همین معادنش تا بیست سال پیش یکی از آلوده ترین شهرهای دنیا بوده تا اینکه یواش یواش کارخونه ها و اینا رو میبرن بیرون از شهر ولی هنوز به نظرم همه جا دوده نشسته. البته قیافه اش اینطوری بود وگرنه هواش عالی بود. راستی پل هم خیلی داشت چون یه رودخونه گنده درست از وسط شهر رد میشد.

این هم دم در امتحانه!!!

خلاصه دیگه امروز صبح که البته الان 4 دقیقه است که شده دیروز صبح!!! ساعت 9.5 لایزا و راب اومدن دنبالمون و رفتیم صبحانه خوردیم که انصافن صبحونه اش خیلی چسبید. و بعد هم راه افتادیم به سمت ولایت خودمون.

راستی دیروز یعنی پریروز تولد لایزا هم بود که ما بهش یه قلمدون خاتم هدیه دادیم.

دیگه . . . . بابا!!! عجب انتخاباتی!!! . . . . . چون فقط یه نفر تو مسابقه ما شرکت کرد ما دیگه قرعه کشی نمیکنیم و همینجوری به همون یه گرین کارت میدیم. به هر حال قول دادیم.

اولن که بگم اوباما کلی رکورد ثبت کرد. از سال 1964 تا حالا انقدر مردم تو انتخابات شرکت نکرده بودن. بیشترین آمار شرکت جوونها و سیاهها. بعضی ایالتها هم که سالها رپابلیکن بودن امسال یهو دموکرات شدن!!! خلاصه مساله خیلی هیجان انگیز بود.

مردم خیلی هیجان داشتن و کلی واسه انتخابات صف کشیده بودن و ساعتها تو صف بودن!!! حالا ساعتهاشو نمیدونم ولی خیلی صفشون دراز بود!!!! اینجا از یه مدت قبل باید هر کسی میخواد رای بده رجیستر کنه اسمشو و همه انتخابات بصورت کامپیوتری انجام میشد. یعنی همه با رایانه رای می دادن! واسه همین هم همون شب نتیجه قطعی رو اعلام کردن. درست سر ساعت! آدم یاد ایران میفته که 10 بار تمدید میشه و تایید میشه و تخریب میشه و آخرش هم ..... خلاصه بگذریم از خیلی نظرهای دیگه هم آدم یاد ایران میفته . . . مثلن اینجا هر کی هر جور که بخواد میتونه راجع به این کاندیداها و اطرافیانشون نقد ونظر و بررسی و حتی شوخی و مسخره. حالا بگذریم که چقدر اداشونو تو این مدت تو این برنامه ها در اوردن بخصوص سارا پالین و مک کین. اما یه برنامه رادیویی که بدجنسی و آخرش رسوند و کلی بعدش همه جا پخش شد این بود که از یه برنامه رادیویی زنگ میزنن به دفتر سارا خانوم و با لهجه فرانسوی میگن از دفتر سارکوزی تماس گرفتیم و خلاصه سارا خانوم میاد پشت خط و اون ور هم مثلن آقای سارکوزی که البته خوش سلیقگی ایشون در بعضی موارد بر کسی پوشیده نیست!!! خلاصه مثلن سارکوزی شروع میکنه با سارا پالین گپ زدن و بیا با هم بریم شکار و من خانمم حسوده و مک کین که چندان زنده نمیمونه ایشالا شما رییس جمهور میشد و ( البته  این جمله آخری رو به این صراحت نگفت!!!) خلاصه سارا خانم قصه ما هم همینطوری خوشحال و خندان و هیجان زده که وای من چقدر خوشالم صدای شما رو میشنوم و اوا!! خدا نکنه ... هوهو هو..هه هه هه .... که آقاهه یهو صدا و لهجه اش عوض میشه و میگه ما از فلان برنامه طنز رادیویی تماس گرفتیم . . . . . . از همون صداش میشد فهمید که طفلک چقدر وا رفته!!! آخه بدتر از اون اینه که این ها نباید بدون در جریان قرار دادن بقیه گروه با مقام سیاسی کشورهای دیگه هیچ کانکشنی برقرار کنن و تازه اونم اینجوری!!! خلاصه از همه طرف ضایع شد . . . .

اما اون شب خیلی جالب بود یاد وقتی افتادیم که خاتمی رییس جمهور شد. یه جور احساس خاصی بین همه بود. نه فقط سیاهها که حتی سفیدها هم با یه عشقی اوبامارو نگا میکردن. فکر کنم نصف امریکا اون شب گریه کرد. خیلی ماجرا احساسی بود. 120هزار نفر تو کمپین اوباما جمع شده بودن تا موقع اعلام نتایج اونجا باشن و همه گریه و . . .  خلاصه دیگه. جالبه. امیدوارم نتیجه ریاست جمهوریش مثل خاتمی نشه چون مردم خیلی خیلی دوستش دارن و همه ازش توقع معجره دارن . . . خوب اگه خاتمی تونست معجزه کنه خوب اوباما هم میتونه . . . .

خوب اینم از این. قراره حرف سیاسی نزنیم  بنابراین خیلی سریع میریم سراغ بقیه برنامه . . . .

 اما حیفم میاد اینو نگم!!! فردای استیضاح کردان نیویورک تایمز یه مقاله زده بود این هوا!!!! یه عکس گنده کردان هم وسطش اون هوا!!! خلاصه با آب وتاب ماجرا رو نوشته بود و تیتر هم زده بود که کردان گفته" زحمات 30 ساله من واسه انقلاب رو هدر ندید!!!" . . . . . . . .

ای بابا!!! آخر سر ما رو اینجا ترور سیاسی میکنن انقدر که افشاگری میکنیم!!!!!

خوب بر گردیم سر همون باقالی پلو ماهیچه مون!!!! دیگه دیر شد!! ولی کلی ماجراهای جالب دیگه هست که بعدن مینویسم. سوسن راست میگه. فعلن واسه این پست همین کافیه!!!

راستی!!! اینجا هم عینک سارا پالین مد شده!!! اینم حرف سیاسی حساب میشه؟!!!!

ما بریم فعلند . . . . موفقیت خودتون باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 1:19  توسط آزی و رضا  | 
خوب بابا کار دارم!! امتحان دارم!! شنبه باید تافل بدم... موضوع حیاطیه!!! ( البته حیاتی هم هست!!!!) هفته دیگه مینویسیم با کلی خبرای تازه از هالووین وکوفی عنان و انتخابات.... راستی کی رییس جمهور میشه؟....... به ۵ نفر که درست حدس بزنن همینجوری گرین کارت امریکا میدیم!!!!! حالا چرا چپ چپ نگا میکنید؟ یعنی فکر میکنید الکی میگم؟ .....

اوه اوه اونور رو نگا کن...... چه خبره؟...... دعوا شده؟!!!!!

 راستی میبینم که کردان رفت واسه پست دکترا!!!

( خوب خدارو شکر موضوع عوض شد........!!!)

فعلند!!!! تا هفته دیگه!!!

این عکس هم داشته باشید از قشنگی اینجا!

موفقیت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 16:3  توسط آزی و رضا  |